حدیثحدیث، تا این لحظه: 17 سال و 1 ماه و 23 روز سن داره

مامان منتظر فرشته

ماه تلخ وسرد بهمن

1390/11/8 19:34
نویسنده : آزاده
1,016 بازدید
اشتراک گذاری

فرشته من

سلام دخترگلم

ماه بهمن اومد ماهی که برامن تموم ماهای سالو خراب کرد ماهی که طاقت خوشبختی منو نداشت حدیثم مادرم شیرینم عروسکم درست بعداین عکسات بود که رفتیومنو تنها گذاشتی خونه مامان فاطمه بودیم هرچی باهات حرف میزدن هیچ عکس العملی نشون نمیدادی دورت بگردم همش مثل عکست تو فکر بودی میدونستی که داری میری مامانی؟چراپیش خدانگفتی مامانم نمیتونه دوریمو تحمل کنه چرا نگفتی بابام کمرش میشکنه چرانگفتی اطرافیان ازرفتن من پیروشکسته میشن اگه اینارومیگفتی شاید خدا نمیبردت شایدنه حتما چون تو فرشته پاک خدابودی هرچی میگفتی به حرفات گوش میکرد آرامشم بودی بارفتنت تموم آرامش زندگی منو باخودت  بردی نفسم بودی بارفتنت نفسامم میگیرن.......

حالا میخوام باشماصحبت کنم خدای مهربون منودوس نداری نگاه به دل شوهرم بکن داره هرلحظه شکسته ترمیشه انتظاربراش سخته خدایا دیگه صدامو بشنو جوابمو بده یه چیزی بگو دلم میگیره ای خدا دوسال پیشتر تواین ماه دلمون شکست توهمین ماه جواب دل شکستمونو بده 

دستاتو برای آغوش گرمت روی ماهم بازکن

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (11)

مامان محمدصدرا
10 بهمن 90 9:46
فدات شم کلی با وبت گریه کردم چرا فرشته رفت؟ فربونت برم واست دعا میکنم من مشهدم پیش امام رضا کاری داشتی میل بزن
نگار مامان سیاوش
10 بهمن 90 23:54
سلام ...نمیتونم خودمو کنترل کنم گریه امونم نمیده به خدا قسم قسم که حفظی تایپ میکنم اصلا از گریه صفحه رو نمیبینم ..خیلی خیلی سختهههههههههههههههه هیچی نمیتونم بهت بگم حتی از کلمه صبر هم متنفرم.....آخه چرا خداااااااااا ؟؟؟؟چرا یه فرشته بیگناه کوچولو؟؟؟ این همه آدم گناهکار راست راست راه میرن آخه چرا حدیث؟چرا انار؟چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خاله جونم روح آسمونی ت حتما پر آرامشه.. خدایا کاش میشد جون منه سر تا پا گناه رو میگرفتی این فرشته هارو بر میگردوندی..... خدایا خداروشکر که مامان حدیثم صبوره ...بیشترش کن ...خدایا به مامان انارم هم صبر بده... آخه کو اون عدالتت خدااااااااااااااااااااااااا!!!!!
نگار مامان سیاوش
11 بهمن 90 3:03
مامان حدیث نازنینم خصوصی داری خانومی
مریم
13 بهمن 90 14:54
خدایاااااااااااا؟؟؟؟؟؟
نارینه
13 بهمن 90 16:02
از ته دلم برات آرزوی دوباره مادر شدن رو دارم ...
مامان طهورا
15 بهمن 90 15:28
سلام عزیزم. از خدا برات صبر می خوام. می دونم الان توی این شرایط هرچی که بگم چرت وپرت محضه. تو مادری ومن هم. تو دخترت رو از دست دادی و من می تونم بفهمم چی می کشی اگر چه جای تو نیستم. برات دعا می کنم توی لحظه های شیر دادن. توی لحظه هایی که خدا وعده ی اجابت داده..
بهار
19 بهمن 90 18:05
سلام آزاده جونم خوبی عزیزم دلم برات تنگ شده گلم قربون دلت برم که انقدر شکسته عزیزم صبر داشته باش مطمئن باش پاداش برتو می گیری گلم بوسسسسسسسسسس
هانا
20 بهمن 90 14:05
واقعا دلم شکست
رها
18 اسفند 90 20:25
چرا رفت ؟ کاش می گفتی فقط بگم تنم می لرزه
زكيه
27 فروردین 91 11:55
دلم بيشتر گرفت......................
مامان کارن
27 اردیبهشت 91 10:01
سلام شاید باور نکنی ولی به حدی بغض تو گلومه که آب دهنم رو نمیتونم قورت بدم اشک چشمام بی اختیار داره میره گفتن تحمل این درد خیلی سخته فقط آرزو میکنم که بزودی مادر بشی تا درد دوری جگر گوشت برات راحتتر بشه بااینکه میدونم هیچوقت از ذهنت وقلبت این غم نخواهد رفت خیلی دوست دارم بدونم آخه چی شد که دخترت پر کشید وای چه غم سختی